تبليغاتX
25&pubid=99'> Designer : Mohs3n Tabatabi Web Theme : Www.ParsTheme.com Theme Name : Pink Lovely Theme System : BlogFa, PersianBlog Theme Kind : love Theme Sort : Free Theme Tag : Blog, Pink, Lovely --> ادبی
  ادبی  
  شعر نو  

 
::
 
 

.............. البته آدمی هم نبودم که هر کسی را بپسندم. دلم می خواست بالاترین سرمایه ام را یعنی عشق و صداقتم را، نثار کسی کنم که ارزشش را داشته باشه... دلم می خواست کسی را توی خونه ی قلبم راه بدم که چراغ عشقش قلبم را روشن کنه... من منتظر بودم... منتظر روزی که همچین آدمی از راه برسه... همیشه فکر می کردم که در یک روز عجیب در یک جای رویایی، در یک جای دور و در یک زمان دورتر ملاقاتش می کنم. متوجه ی منظورم میشی؟ می خوام بگم که اصلا فکر نمی کردم که توی این دنیا ملاقاتش کنم... یا حداقل فکر نمی کردم که به این زودی ملاقاتش کنم. اما دقیقا وقتی که فکرش را نمی کردم و در جایی که اصلا احتمالش را نمی دادم، ملاقاتش کردم! حدس بزن کِی وکجا ؟ یک روز صبح که می خواستم برم مدرسه، همین که در را باز کردم، نگاهم توی نگاهش گره خورد! به همین سادگی! اون دختر همسایه ی روبرویی مون بود که تازه یک هفته بود به اون خانه اومده بودند و اون روز، اولین باری بود که می دیدمش.  نمی دونی یک لحظه چه حالی شدم... خودش بود! همون کسی که همیشه توی رویاهام می دیدم... همون دختر معصوم، با چشمان سیاه و ابروان کمانی! همونی که انگار نگاهش حرف می زد... انگار در اعماق سیاه چشمانش نیرویی مرموز آدم را به طرف خودش می کشید! وقتی به خودم اومدم، رفته بود! اما انگار بخشی از وجودم را هم با خودش برده بود. احساس می کردم سینه ام سبک شده... باورت میشه؟ انگار قلبم سر جاش نبود!از اون روز به بعد کارم شده بود اینکه پشت در کمین کنم و همین که صدای ناله ی درِ خونه شون را می شنیدم که باز میشه، فوری در را باز کنم و منم از خونه بیرون برم، تا ببینمش! بعد از مدتی که فهمید این بیرون رفتن های همزمان اتفاقی نیست، سعی کرد ساعت بیرون اومدنش را مرتب تغییر بده تا من را نبینه، اما نمی دونست که من از صبح زود پشت در کمین می کنم و هر چقدر که لازم باشه منتظر می مونم به این امید که نگاهم به اون نگاهِ سیاه گره بخورد!باورت میشه اگه بگم زندگی برام زیبا شده بود؟ انگار همه چیز قشنگ شده بود! طلوع خورشید، که برای رسیدنش لحظه شماری می کردم تا صبح بشه و عشقم را ببینم... پنجره ی کوچیک اتاقم که رو به کوچه بود و درست روبروی پنجره ی خونه ی آنها بود، به نظرم قشنگ شده بود. پرده اش را کنار زده بودم و ساعتها بدون پلک زدن به پنجره ی روبرو که پرده ی تور سفید داشت، زل می زدم، به این امید که حداقل یک بار لب پنجره بیاد و ببینمش! هر چند، هیچ وقت نمی اومد، اما منم دست بردار نبودم، و هر روز در نهایت امیدواری به اون پنجره چشم می دوختم. همه چی قشنگ شده بود... حتی اون درِ رنگ و رو رفته و زنگ زده ی خونه ی روبرویی که همیشه از دیدنش چِندشم می شد... به نظرم قشنگ شده بود... مثل دروازه ی قلعه ای که شاهزاده ی رویاهام تویش زندگی می کرد و هر روز با باز شدنش، زیباترین تصویر دنیا در نگاهم قاب می شد! همه چیز زیبا بود... راسته میگن که با عشق زندگی زیبا میشه... راسته!حالا دیگه نیازی به خواندن رمان های عاشقانه نداشتم که خودم را جای شخصیت اولش بذارم... حالا دیگه خودم یه پا عاشق بودم و معشوقم، زیباترین دختری بود که تا اون موقع دیده بودم. بعد از مدتی احساس کردم که اون هم به این دیدارهای مثلا اتفاقی عادت کرده... احساس کردم که دیگه نگاهش اون نگاه بی تفاوت اول نیست... انگار یک جورایی منم برای اون مهم شده بودم! تصمیم گرفتم براش یه نامه بنویسم و همه چیز را بگم... همه چیز را ! هنوز هم سطر به سطر و کلمه به کلمه ی اون نامه را به یاد دارم. برایش نوشتم:"به نام او که تنهایی را برای بنده اش نپسندید.پریزاد رویاهای من سلام. این نامه را در یکی از زیباترین لحظات عاشقانه ی عمرم  می نویسم. اکنون که احساساتم را بر دوش این کلمات می گذارم تا آنها را برای تو به ارمغان بیاورند، شب در آغوش هزاران ستاره خفته است و ماه با دستان نقره ای اش چهره ی شب را نوازش می کند. و من می خواهم بنویسم...برای تو!  اکنون که این کلمات با رقص عاشقانه ی قلم بر صفحه ی سپید کاغذ جان می گیرند، تصویر زیبای تو در چارچوب چشمانم قاب شده و یادت بر تارک ذهنم می درخشد. مهربانم! اکنون که این سطور را می نگارم، بی اختیار به یاد روزهایی می افتم که در پستوی نمور تنهایی، قلبم در حال پوسیدن بود... به یاد لحظه هایی می افتم، که بار سنگین غم را بر دوش داشتند و افتان و خیزان، از جاده ی زندگی ام می گذشتند...به یاد شبها و روزهایی می افتم که یکی پس از دیگری می گذشتند و بر تقویم عمر من جز نقش تنهایی هیچ چیز دیگری باقی نمی گذاشتند. اما آن روز پایان تمام غم ها و تنهایی های من بود. همان روزی که در رنگ و رو رفته ی خانه ی روبرویی با ناله باز شد و بی اختیار نگاه من را در نگاه سیاهی گره زد، که هنوز در اعماق سیاه آن سرگردانم! آن روزی که انگار من در ژرفای سیاه نگاهی گم شدم، تا هزاران خورشید در قلبم متولد شود و زمستان تنهایی را از خانه ی قلبم فراری دهد... تا لحظه های منجمدم جانی دوباره یابند در آغوش انوار طلایی و گرمش. و من آن روز متولد شدم... و این بار خود شاهد تولدم بودم... من در آغوش مادر عشق متولد شدم تا به زیبایی های زندگی، عاشقانه بنگرم. و تو زیباترین بهانه ی  عاشقانه ی من برای زندگی هستی، پریزاد رویاهای من!" نامه را که نوشتم، چند بار خواندمش و بعد آن را توی پاکت گذاشتم. تا فردا صبح پلک رو هم نگذاشتم، همه اش دلشوره داشتم... می ترسیدم... نمی دونستم عکس العمل اش چیه؟ نمی دونستم چه اتفاقی ممکنه بیفته؟ می ترسیدم از دستش بدهم... برای همیشه! چند بار از دادن نامه منصرف شدم، اما باز به خودم می گفتم: بالاخره که چی؟ باید بهش بگی... باید بهش بگی که دوستش داری... دست دست نکن! نکنه کسی زودتر از تو قاب دلشو بدزده و تصویر عشقت برای همیشه بدون قاب بمونه! صبح با دلشوره حاضر شدم، قلبم به تندی می زد، جلوی آینه ایستادم، شانه ای به موهای مُجعدم کشیدم، موجی توی موهام افتاد، انگار که باد به گندم زار بیفته... توی چشمای خودم توی آینه زل زدم و به خودمم گفتم: " مطمئنی که دوستش داری؟ نکنه فقط این کار، برایت یک بازی بچگانه باشه و با احساسات دختر مردم بازی کنی؟" با اطمینان به خودم گفتم:" نه! خیالت راحت باشه. واقعا دوستش دارم!"  نامه را روی کلاسُرم گذاشته بودم و روی پله ها، پشت در نشسته بودم. یک دفعه صدای ناله ی در روبرو شنیده شد... به سرعت بلند شدم و در را باز کردم. خودش بود. نگاهمون در هم گره خورد. قلبم به شدت می زد... احساس می کردم الان است که قلبم از دهنم بزنه بیرون! نگاهم را ازش دزدیدم... سرم را پایین انداختم... زبانم مثل چوب، خشک شده بود. به سختی حرکتش دادم و با صدای خفه ای که خودم هم به زور شنیدمش گفتم: "سلام! این مال شماست!" و نامه را روی کلاسرش گذاشتم و تا مدرسه را دویدم. حتی نگاهش نکردم که عکس العملش را ببینم. توی راه کلی خودم را سرزنش کردم که چرا اینقدر دست و پا چلفتی هستم که نمی تونم بدون خجالت حرفم را بزنم. به خودم گفتم: " حالا حتما کلی بهت خندیده... پسری که حتی نمی تونه بدون خجالت حرف دلش را بزنه به درد لای جرز می خوره!"اون روز بدترین روز عمرم بود. نمی دونستم این بار که من را ببینه چه عکس العملی نشون میده؟ نکنه قهر کنه و دیگه نبینمش؟ نکنه به باباش بگه و ...اما این فکرها فایده ای نداشت، باید تا فردا صبح صبر می کردم.تمام شب را کابوس می دیدم. می دیدم که صبح شده و من مثل همیشه با ناله ی در خونه ی روبرو در را باز کردم و بیرون پریدم، اما به جای او، باباش دم در منتظرمه و با چشمانی سرخ شده از خشم به من زل زده...از خواب می پریدم و هر بار که می خوابیدم ادامه ی همون کابوس را دیدم. صبح اونقدر کسل و خسته بودم که دلم نمی خواست از رختخواب جدا بشم. البته همه اش به خاطر کابوس ها نبود. می ترسیدم چیزی بهم بگه و همه چی تمام بشه و دیگه نتونم ببینمش... می ترسیدم ازم رنجیده باشه... هزار بار خودم را لعنت کردم که چرا نامه را بهش دادم. به خودم می گفتم اگه به همون دیدار های چند لحظه ای صبح قناعت می کردی، الان این حال و روزت نبود. به هر حال باید می رفتم. پشت در، روی پله ها منتظر نشستم. لحظات به کندی می گذشت و انگار همه چیز متوقف شده بود. اما نه... در خانه روبرویی بازم نالید... ناله ای گوشخراش که برای من از هزار موسیقی، زیباتر بود. فورا در را باز کردم... خودش بود! نگاهمون در هم گره خورد. به سختی آب دهانم را قورت دادم. از توی نگاهش هیچی را نمی شد خواند. بین زمین و آسمون بودم، بلا تکلیف و معلق! سنگینی سکوت را روی دوش لحظه هایم احساس می کردم. نمی دونم چقدر گذشت، اما... اما ... یکدفعه صدایی مخملی، آروم گفت: "سلام!"باورم نمی شد... خودش بود... صدای خودش بود... اون به من سلام کرد... یعنی... خندیدم... با صدای بلند خندیدم و بلند فریاد زدم: "ممنونم خدا جون!"به خودم که اومدم رفته بود. حق داشت. با اون دیوونه بازی ای که من در آوردم حق داشت که بره... اگه یکی از همسایه ها بیرون می اومد وما را می دید ... وای! بازم یک شاهکار دیگه! از خودم بدم اومد... اما نه! اونقدر خوشحال بودم که اگه تمام غم های دنیا هم به سراغم می اومدند، نمی تونستند شکستم بدهند.اینطوری بود که به دیدارهای چند لحظه ای صبح، یک سلام هم اضافه شد. من همیشه درسم خوب بود و نمره های خوبی می گرفتم؛ اما اون سال به خاطر "مهتاب" بیشتر درس خواندم. می خواستم با نمره های خوب دیپلم بگیرم و بعد برم خواستگاری اش. توی اون چند ماه به جز همون یک کلمه چیزی ازش نشنیدم. "سلام" تنها کلمه ای بود که بین ما رد وبدل می شد و البته من همیشه براش نامه  می نوشتم و اون هیچ وقت جواب نمی داد. من هم انتظار جواب نداشتم، همون لبخند برایم از هزار تا جواب بهتر بود. اواخر خرداد بود که نتیجه ام را گرفتم. با معدل بالا سال آخر را هم پشت سر گذاشته بودم و مادرم خوشحال از دیدن کارنامه ی قبولی ام، مرتب داشت قربون صدقه ام  می رفت. دیدم وقت مناسبی است که حرفم را بزنم، برای همین گفتم: "عزیز جون  می خوام یک چیزی بهت بگم..."گفت: "خوب بگو پسرم!"مِن مِن کنان گفتم: " می دونی که باید برم سربازی ... می دونی که سربازی دو سال طول می کشه..."گفت: "خوب؟"گفتم: " می دونی که دختر خواستگار زیاد داره و تا بجُنبی ممکنه ببرندش..."حرفم را برید و با تعجب گفت: "آسمون ریسمون می بافی؟ سربازی چه ربطی به خواستگاری داره؟"سرم را پائین انداختم و با صدایی خفه گفتم: "داره!"چند لحظه سکوت بین ما برقرار شد. انگار عزیز داشت حرفهایم را حلاجی می کرد بلکه متوجه منظورم بشود. بعد از چند لحظه با تردید گفت: "نکنه... نکنه عاشق شدی؟"با خوشحالی سرم را بلند کردم. توی چشمان متعجبش خیره شدم و گفتم: " آره عزیز جون! می خوام زن بگیرم!"چند لحظه سکوت... چند لحظه نگاه خیره ی عزیز... و بعد...و بعد عزیز پقی زد زیر خنده... حالا نخند و کی بخند! اینقدر خندید که اشک به چشمانش اومد. نمی دونستم این خوبه یا بد؟ نمی دونستم این خنده نشونه ی چیه؟ اما منتظر شدم. بعد از چند لحظه عزیز آروم شد و در حالیکه اشک هاشو با پشت دست پاک می کرد، گفت: "حالا قشنگ تعریف کن ببینم چی شده؟"و من همه چیز را گفتم، همه چیز را ! و بعد گفتم که می ترسم از دستش بدهم. گفتم بروید حرفها را بزنید تا من خیالم راحت باشد که توی این دو سالی که من سربازی هستم و او درس می خواند، از دستش ندهم. گفتم تا من برگردم، او هم دیپلم اش را گرفته؛ آن وقت من هم در مغازه ی نجاری آقاجان مشغول به کار می شوم و بعد یک عروسی ساده می گیریم و ...عزیزم حرفم را برید و گفت: " اوه...اوه! ببین تا کجاش را هم فکر کرده! پیاده شو با هم بریم پسر! اول بذار من آقاتو راضی کنم بریم باهاشون حرف بزنیم، بعد تو بِبُر و بدوز!"از شدت خوشحالی پریدم و عزیزم را بوسیدم. قبول کرده بود و این بخشی از راه را برای من هموار می کرد. عزیز که هم متعجب بود از این عکس العملِ من و هم خوشحال، سری تکان داد و گفت : " بسوزه پدر عاشقی!" فوراً دویدم توی اتاقم، طبقه ی بالا ! باید به مهتاب خبر می دادم. یادم رفت بگویم که از وقتی مدرسه ها تعطیل شده بود، من و مهتاب دیدارهای روزانه را از دست داده بودیم و سر ظهر که همه خواب بودند، من پنجره ی اتاقم را که روبروی اتاق پذیرایی آنها بود، باز می گذاشتم و او آرام دور از چشم بقیه پشت پنجره می آمد و من یک نظر او را می دیدم و بعد اگر نامه ای نوشته بودم به سنگی می بستم و پرت می کردم توی اتاق! اما آن روز نامه ننوشتم، رفتم لب پنجره و منتظر شدم تا بیاید. وقتی آمد و با همان صدای مخملی سلام کرد، آرام گفتم: " عزیزم قبول کرد که بیائیم خواستگاری!" سرخ شد و سرش را پائین انداخت. لبخند شیرینی بر لب هایش نشست، روی گونه اش چال افتاد، عاشق خنده هایش بودم ، چیزی نگفت و رفت! چند روز بعد عزیز و آقا جان رفتند و حرفها را زدند. پدر مهتاب گفته بود که :" این دختر هنوز بچه اس؛ تا درسش تمام نشه من شوهرش نمی دهم! امیر آقای شما هم پسر خوبی است، اما حالا زود است که در این باره حرف بزنیم!" عزیزم اینها را برایم گفت و بعد گفت : " این جواب یک جورایی یعنی : "آره!" اما دیگه بقیه اش می مونه با قسمت و سرنوشت! عجالتاً خیالت راحت که این نازنین صنم تو تا دو سال دیگه خونه ی باباش هست و شوهرش نمی دهند." داشتم از خوشحالی بال در می آوردم.فردا صبح که از خونه اومدم بیرون، دیدم مهتاب داره میره... یعنی سر کوچه بود. باهاش فاصله داشتم، می خواستم صدایش کنم، اما دیدم صورت خوشی نداره، برای همین قدم هام را تند کردم که بهش برسم... رسید سر خیابون، دیدم می خواد بره اون دستِ خیابون، شروع کردم به دویدن که بهش برسم اما یکدفعه...یکدفعه یک صدای وحشتناک و بعد مهتاب را دیدم که توی هوا چرخ خورد و بعد... یک لحظه همه چیز جلوی چشمانم تیره شد... انگار همه چیز از حرکت ایستاد... حتی انگار مهتاب، بین زمین و آسمون معلق ایستاد... مردم... ماشینها... و من که انگار پاهام به زمین چسبیده بود... بعد یکدفعه ناله ای که توی گلویم بود، به فریاد تبدیل شد و داد زدم : " مهتاب!" و دویدم. همه چیز دوباره به حرکت افتاد. مهتاب محکم به زمین کوبیده شد... مردم به طرفش دویدند... راننده در حالیکه توی سرش می زد از ماشین پیاده شد...مردم را کنار می زدم و در حالیکه اشک می ریختم فریاد می زدم : "مهتاب!"راه را باز کردم... بالای سرش رسیدم... صورت مهربونش پر شده بود از خون... جوی خون از سرش راه گرفته بود و از زیر موهای شبق رنگش خون بیرون می زد. چشمهایش بسته بود. آرام گفتم: "مهتاب!" جوابم را نداد... چشمهاش بسته بود... کنارش زانو زدم.. نگاهش کردم، چیزی قلبم را فشار می داد نفسم به شماره افتاده بود. با صدایی گرفته داد زدم : "مهتاب!" آرام چشمهاشو باز کرد، از زیر پرده ی خون نگاه آشنایی روی صورتم دوید. بغض کردم و آروم گفتم: " مهتاب..."گریه ام گرفت : "گفتم این رسمش نبود... اینطوری می خواستی دو سال منتظرم بمونی؟"به سختی لبخندی زد. گونه اش چال افتاد مثل همیشه...لبخند زد؛ لبخندی که عاشقش بودم!و بعد چشمانش را بست. داد زدم : "مهتاب"اما جوابم را نداد. مهتاب دیگه هیچوقت جوابم را نداد. یک لحظه تصاویر تمام آن روزهای قشنگ، مثل فیلمی از جلوی چشمانم عبور کرد و بعد درِ پوسیده و رنگ و رو رفته ی خانه ی روبرویی با ناله ای گوشخراش بسته شد!

***

مرد اشک می ریخت... صورتش را بین دستانش پنهان کرده بود و اشک می ریخت. شانه هایش می لرزیدند. از شدت و سوز گریه اش می شد به زخم کهنه ای پی برد که انگار هنوز در دل مرد تازه بود. دو تا چشم آبی توی یک صورت گرد و سفید به او خیره شده بودند و شاهد بالا و پائین رفتن شانه های مرد بودند. انگار حتی اون چشمهای آبی هم بارانی شده بود. انگار دیگر از حسادت خبری نبود. هر کس این داستان را می شنید، به خودش حق می داد دلش برای مردی بسوزد که اولین عشقش را از دست داده... مردی که عشقش جلوی چشمانش پَرپَر شده بود... مردی که مرگ آرزوهایش را در بهار زندگی اش دیده بود... مردی که دلش شکسته بود...مدتی گذشت... شاید یک ربع یا نیم ساعت... مرد همچنان گریه می کرد و صاحب آن چشمان آبی هم سعی نمی کرد حرفی بزند که سکوت را بشکند؛ انگار نمی خواست خلوت مرد را به هم بزند. دلش می خواست که مرد آرام شود و بعد خودش دوباره شروع به صحبت کند و ادامه ی داستانش را بگوید.همین طور هم شد، بعد از مدتی مرد سرش را بلند کرد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد، چشمهایش قرمز قرمز بود. نگاهی به دو چشم آبی کرد که انگار هنوز منتظر بود، منتظر شنیدن ادامه ی داستان...مرد لبخند تلخی زد و گفت: "ناراحتت کردم؟ گفتم که از خیر این داستان بگذر... گفتم هم من را ناراحت می کنه و هم تو را... خودت اصرار کردی! عیبی نداره... حالا دیگه از آشنایی ام با تو می گم..."چشمان آبی برقی زدند و در سکوت به مرد خیره شدند. مرد آرام گفت: " نمی دانم چقدر از مرگ مهتاب گذشته بود که تو را دیدم... همون لحظه ی اول که نگاهم در نگاهت گره خورد ، انگار یک چیز آشنا دیدم...چشمان تو مثل چشمان مهتاب سیاه نبود... مثل اون نگاهِ سیاهی که روزی در کوچه پس کوچه های تاریکش گم شدم نبود... نگاه مهتاب، مثل شب آرام و وهم انگیز بود. عشقی که هم آرومم می کرد و هم من را می ترسوند... همیشه می ترسیدم که مهتاب را از دست بدهم... و دادم!ناراحت نشو! حق داری، می خواستم از روز اولی که تو را دیدم بگم... آره! نگاه تو مثل مهتاب سیاه نبود. نگاه تو آبی بود... مثل آسمون! اما در نگاهت ژرفای آشنای عشقی قدیمی را دیدم. اعتراف می کنم که به خاطر اینکه نگاهت مثل مهتاب عمیق و تاثیرگذار بود، عاشقت شدم... اما بعد که زندگی را در کنارت شروع کردم، همه چیز عوض شد. حالا دیگه من تو را به خاطر خودت می خواهم... به خاطر اینکه سنگ صبور لحظه های تنهایی ام هستی... به خاطر اینکه بودن در کنار تو و درد دل با تو آرومم میکنه... من دوستت دارم، خودت هم این را خوب می دانی! پس اگر بعضی وقتها از مهتاب میگم ناراحت نشو... به هر حال مهتاب، اولین عشقم بود و قبول کن که فراموش کردنش سخته... حتی یک جورایی غیرممکنه... تازه مهتاب که حالا توی این دنیا نیست، پس تو هم خودت را اینقدر اذیت نکن و با ناراحتی ات من را عذاب نده... به خدا طاقت گریه ی تو را ندارم...مرد همچنان حرف می زد و چشمان آبی گاهی از شادی می درخشید و گاهی پُر از اشک می شد... مرد همچنان حرف می زد...اما زنی از پشت در اتاق به حرفهای او گوش می داد... زنی که گرد پیری بر سر و رویش نشسته بود و هنوز غصه ی پسرش را می خورد... غصه ی پسری که در جوانی عاشق شد... پسری که شاهد پَرپَر شدن عشقش بود و حالا... و حالا خود را در اتاقی حبس می کرد و هر روز داستان عشقی نافرجام را برای عروسکی چشم آبی می گفت که سالها بود مونس تنهایی هایش شده بود. عروسکی چشم آبی که انگار با شادی پسر شاد می شد و برای دلتنگی هایش اشک می ریخت... عروسکی که در نگاه پسر جان داشت و سنگ صبور او بود.پیرزن برای پسرکش اشک می ریخت... پسرکی که هرگز نتوانست خاطره ی نخستین عشقش را فراموش کند!!  




نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 توسط مریم | لينك ثابت |
 

1622

مریم

1622

http://1622.blogfa.com

ادبی

ادبی -

ادبی

شعر نو

ادبی

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Published by Parstheme.com & Designed by Tempfa.com